يكبار دگر كوله بار سفر بستيم و با همنوردان گروه يك كوهنوردي واسكي ذوب آهن اصفهان راهي دماوند شديم و مسير جنوبي را براي رسيدن به چكاد اين كوه سر بلند پيش گرفتيم. نمي دانم دراين "ديو سپيد پاي در بند" چه رازي نهفته است كه زماني كه بسويش رهسپاري سر از پا نمي شناسي گويي آرش را در آن مي بيني كه سرود سربلندي و پايداري اين ملت بزرگ و دير پا را بر لب ميراند كه :
"كمانداري كمان گيرم
شهاب تيز رو تيرم
ستيغ سربلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر ....."
وسپيده دمان كه عزم رفتن بر قله را داري چون او زمزمه مي كني :
" برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید "
وآنگاه پا بر كوه مي گذاري و بر بلنداي آن سرود زندگي سر ميدهي كه :
" آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست"
(اشعار از منظومه آرش كمانگير سياوش كسرايي)
